اینروزا عجیب خستم هفته پیش رفته بودیم گرماب تفریح بعد چند سال از ته دل خندیدم تو ماشین سمیرا بهم گفت عجب دل خوشی داری از دل من چه خبر داره قاسم رفته مشهد 50 روزی میشه یه زنگمم نزده بی معرفت من زنشم دلم میگیره منو نمیخاد خب بیاد طلاقمو بده چرا منو الاف کرده از تفریح که امدیم دیدم بابا گفت زن امیر حسین گفته طلاق حسینو نمیخام دلم هورری ریخت شب جلوبا حسین خوابیده خندیده عمه تهرانش امده مخشو شستشو داده خدا لعنتشون کنه خدا ازشون نگذره حسین چقد گریه کرد داداشم درد اینجاست همه چیزارو تقصیر ما انداخته به عمش زنگ زدم گفت فاطمه از همتون متنفره دوره خوبی نیامده ما رو چشمامون راه میبردیمش اینجور تا کرد خدا از همشون نگذره اینروزا عجیب حالم بده بد دستو پام سست میشه مثل میخام فلج بشم از یطرف زندگی خودم از یطرف زندگی داداشم فاطمه ادعاش میشه هیچیم ندارن ولی دروغ زیاد زیاد میگه ولی همینجور دلم تنگ شده واسش عمه هاش دخالت نکنن خوبه خدا جووووووووونم نزار زندگی داداشم زندگی خودم خراب بشه اینروزا عجیب دل تنگ قاسمم دلتنگ اغوششم ن زخم زبوناش خدا جون خودت کاری کن دشمن شاد نشیم![]()
برچسب:
نویسنده: یوسف نوروزی