هفته ÷یش مثل امروز رفتم مشهد ک پسریو ک عمم گفته بود ببینم مادر و پدرش اومدن گفتن سن من بزرگتره از پسرشون و خوششون اومد ک متاسفانه من بزرگترم چی میشه مامانم حرص میخور د ک چرا اینهمه راهو رفتیم باید عمه سنمو ب طرف میگفت طفلک مامانم خودمم خسته شدم از مجردی تقصیر تو هم هست مامان مورد خوب داشتم رد کردی حالا بخور
♥ پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۶ ساعت 13:27 توسط سميه:
برچسب:
نویسنده: یوسف نوروزی