خرید بک لینک

هفته پيش حاضر شديم با اجياي گلم بريم مشهد به تاريخ12/10/1396سه شنبه صبح راه افتاديم رسيديم رفتيم مسافرخانه نزديك بازار رضا امكاناتش خوب بود خدايي همه چي تموم قابلمه ليوانو ميخاستيم بريم رستوران گفتم نه مرغو برنجو ماكاراني و....بگيريم خودمون درست كنيم هم بصرفه است هم تميزتره خلاصه رفتيم خريدو گرفتيمو شام ماكاراني درست كرديم جاتون خالي اهنگ گذاشتيم رقصيديم پنجره باز بود صدا ميرفت بيرون سوييت ما حموم و دسشويي يكي يه حال و اتاق خواب داشت ك يه در بود ك به اتاق كناري باز ميشد ماهم استرس داشتيم چون كليدش دست ما نبود به صاحب ساختمان گفتم قفله ما استرس اينو داريم اتاق كناري پسر بودن اما خداروشكر مذهبي بودن ما ك اهنگ ميذاشتيم اونا مداحي ميذاشتن و بچهاي تهران بودن ما با لهجه حرف ميزديم صدامونم ميرفت متوجه حرفامون نميشدن شب ك خوابيديم فاطمه نصف شب رفت دسشويي و هممونو بيدار كرد دوباره گرفتيم خوابيديم صبح پاشديم رفتيم حرم نهار مهمون اقا بوديم نهار جاتون خالي چلو كباب بود تا بحال مهمون اقا نبوديم بار اولمون بود دعوت شديم اونم تو راه ك سوار اتوبوس بوديم بهمون برگ غذا دادن نهارو خورديم از كباب ها برداشتيم واسه مامان بيارم اومديم مسافرخونه گذاشتم تو فريزر ك خراب نشه يكم استراحت پاشديم رفتيم هفده شهريور تو بوستان كنار بازار كلي عكس گرفتيم خيلي باحال بود خلاصه زمستونه ديگه نتونستيم بريم پارك ملتي جايي بازار رضا و اطرفش ميرفتيم اومديم خونه شام خورديم و اينسري با خيال راحت خوابيديم خسته بوديم روز بعد گفتيم بريم بازار فردوسي ديدم نزديك خونه عمست گفتم بريم يسر بزنيم من مانتويي فهيمم مانتو گفتم زشت نباشه ولي بيخيال رفتيم عمم تعجب كرد گفتم ريلكس تو مسافرخونه يه سوييت كامل راحتيم گفت شب بياين گفتم نه اومديم بيرون بازار فردوسي رفتيم و اومديم خونه نهار و خواب شب رفتيم بازار رضا يه اقايي بود افتاده بود دنبالمون يه پلاستيك دستش بود نميدونم چيكار داشت ميخاست پلاستيكو بده به ما بهش اشاره كردم چيكار داري ميگفت اينو بگير پلاستيكو ميزاشتو ميرفت جوري بود ك ميخاستم دعواش كنم مردك غاز ما اومديم خونه و اون گمو گور شد نميدونم چي بود تو پلاستيك مشكوك ميزد فك كنم شلوار بود چون اشاره ميكرداومديم خونه شامو شب اخري همه خسته بوديم خوابيديم خلاصه تو اتوبوس ك ميامديم خونه يه دختر نشسته بود ك پسره پرو اومد كنارش نشستو دست همو گرفتن طبيعي شدن خيي سريع سرشون رو شونه هم ما هم تو خط اون دو هر دوشونم بچه روستا بودن خخخخخ تا ما پياده شديم اخه مزاحم اونا بوديم واي چقد حرف زدم خدا كنه بابا بزاره منو مهلا بريم مشهد واسه كار

♥ پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۶ ساعت 10:30 توسط سميه:

برچسب: نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 16:57

صفحه بندی