سلام امروز 21/05/1397 ميخام از دل گرفتم بگم خستم خدا هفته پيش دوتا خاستگار يكي هنوز نيومده رد كرديم بعد 1 سال قرار شد يكي بياد خيلي استرس داشتم ك چجوريه دختر خاله زهرا ميگفت پرستاره و دو بچه داره گفتم بهتره جوون تا دو روز ديگ زن پير مرد بشم و كلي استرس داشتم تا جمع هرسيد و اونا تا بعداظهر اومدن پسره بد نبود ولي دور چشماش يكم كبود بود گفتم اينم معتاد در اومد خدا شانسو ببين مگ من چيكارت كردم اينجور ادما ميفرستي من اگ گناه كنم مقصر خود خودتي پاك ناامي شدم رفتم باش بحرفم گفت از ازدواج چي ميخاي گفتم صداقت اخلاق و سالم بودن طرف اونقد اززنو بچشو معشوقه زنش گفت شايد نيم ساعت حرفيد خسته شدم بعدش گفت زنمو هنوز طلاق ندادم و تا دو ماه ديگ و مشروب و روزي 2 پاكت سيگار ميكشم ديگ پاك نااميد شدم از مشروب متنفرم خدا اخه چرا گفتم ميتوني مشروبو كنار بزاري گفت اره گفت بهم حق بده خودتو بزار جاي من زنت بهت خيانت كنه هفت سال زحمت كشيدم واسش اينجور كرد گفتم خانوادم بفهمن شما طلاق ندادي ميگن نه چيزي نگفت رفتيم بيرون و اونا رفتن نميدونم چرا فك كرده من ميخام زنش شم خدايا من يه ختم ورداشتم خودت حاجتمو بده تو رو ب جواد اليمه قسم يا اما هشتم تورو ب جان جوادت نااميدم نكن امين
برچسب:
نویسنده: یوسف نوروزی