خرید بک لینک
جمعه بود مامان مرغ درست كرد واسه قاسمم نگه داشت من گفتم نمياد ولي امد اول باش قهر بودم گفت حاضر شو ميخايم بريم قله گفتم نميام گفت امشب مرخصيم وشحال شدم رفتم حاضر شدم رفتيم اونجا خونه مادر صديقه ك رفتيم قاسم گفت واسه زنم لباس و شلوار گرفتم ديدم صديقه گفت اين ك غريبه نيست ولي داداش پولتو نده ب پارچه بزارين تو جيبتون خيلي بي چشم رويه ك همچي حرفي زد جلو خودم قاسم گفت لواشك واست گرفتم نياوردم ديدم خواهرش يجوري نگا ميكنه شب ك اومدن خونه ما نشست تا 11 شب صديقه گفت هيچكس مث دتر نميشه واسه مادر عروس مث دختر دلسوز مادر نيست كخشو داره يا ميگ دخ

برچسب: نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 8:08

صفحه بندی