جمعه 20/05/1396رفتم مشهد با نجمه مهلا فاطمه با فهيمه پنج شنبه رفتن منم جمعه صبح ساعت يازدونيم رسيديم رفتيم حرم اول رفتم زيارت بعد نماز چقدم شلوغ بود نماز ك خونديم زنگ زدم مهلا كجايين گفت داريم ميايم حرم ما رفتيم بيرون حرم ك يه چيزي بخوريم 1.30گشنمون بود
گفت ك بريم ساندويچ گفتم ن ما ميريم رستوران رفتيم با نجمه رستوران جاتون خالي مرغ سفارش داديم خورديم اومديم بيرون زنگ زدم ب ملا هنوز حرم بودن ما نشستيم كنار نرده هاي زرد بيرون حرم يهو هوا گرفته شد
و بارون قشنگي ميومد چقد خوشحال شدم
اخه باروني خيلي دوسدارم باز زنگ زدم اينا مث اينكه نميخاستن بيان بيرون كلافه شده بوديم
با نجي گفتم اگ فك ميكردم ميخان اينجور كنن صبح نميومدم اينقد زنگ زدم تا اخر سر اومدن رفتيم مغازه اونا ساندويچ گرفتن بعد خورديمو رفتيم خونه فاطمه دوستم شام درست كرديم تا وقتي اجي شام درست كرد مازديم رقصيديم حال داد غذا و ميوه گرفته بوديم برديم تو بوستان كنار خونه چسبيد
اومديم خونه فاطمه نصف شب هي ميرف دسشويي همرو بيدار ميكرد ..صبح پاشديم رفتيم بازار مانتو بگيرن من انتخاب كردم پولم كم بود نتونستم بخرم گفتم بزار واسه عيد ميايم عصر رفتيم پارك ملت و شب اومديم خونه بچها اومدن خونه ولي ما رفتيم دكتر فاطمه عصر گفتيم بريم كجا فاطمه با دوس پسرش قرار داشت تو پارك ملت ك هزينه شهر بازيشو حساب كنه مال منم حساب كرد اين فاطمه ديگم هم سر من بي كلاه مونده بود
سوار چرخو فلك ك شدسيم استرس داشتم يهو سرم گيج رفت دلم ميخاست يكي كنارم بود بغلش ميكردم اينقد ترسيده بودم ب ... افتاده بودم بدون يزره تكون خوردن فقط ايته الكرسي ميخوندم
از ارتفاع ميترسم اومديم پايين چقد خوشحال شدما ديگ نميرم سوار چرخو فلك فاطمه دنبال هيجان بود سوار يو شد چنتا ديگ يكي ديگ سوار شديممن فقط جيغ ميزدم
ولي باحال بودا جاتون خالي اي كاش مشهد زندگي ميكردم
♥ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 11:23 توسط سميه:
برچسب: جمعه,
نویسنده: یوسف نوروزی