خرید بک لینک

سلام ب وسعت تنهایی ۱۲ با بچها رفتیم پارک اش رشته درست کردیم خوردیم خوب بود سیزده هم داداشم و زنش و اجیا مامان رفتیم پارک بالای تپه خلوت بود تخمه شکوندیمو ساعت ۳ شد دوستام اومدن میگفتن کو شوهرت میگفتم نیامده نشسته بودیم یهو دلم سوخت چرا قاسم نیامد من چقد بد شانسم میامد باهاش راه میرفتم ولی انگار نه انگار چون خواهراش مشهدن دیشب بهم زنگ زد جواب ندادم الانم بهم زنگ زد جواب ندادم مامان دیشب میگفت قاسم چرا نیامد چراسیزده باید میبود گفتم نگو حرفای مادرم روم خیلی تاثیر داره دلم خیلی میسوزه اینروزا دیروز ک میامدیم حونه باخودم فک میکردم سال دیگ من خونه بابامم اینموقع یا در جال طلاق گرفتن خدا اگ روز زمین بودی یقتو میگرفتم چون این چنین مردی نصیب من کردی من نمیخامش ادم بی پولو بی احساسو و بی فکرو بیشعوریو الانم گریم گرفته اینارو مینویسم ۱۴ .۱ قراره امروز بریم باغمون ابگوشت بپزیم

برچسب: نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1398 ساعت: 12:30

صفحه بندی