خرید بک لینک

قاسم 5 شنبه اومد خونه رفت کتو شلوارشو پوشید حاضر شد مادر بابم گفتن بیا بیرون احوال شوهرتو بپرس گفتم نه بمن کاری نگیرین غرورم اجازه نمیداد بخاطر دروغاش نرفتم جلو بیشتر لج کردم رفتم تو انباری اومد صدام زد گفت بیا بریم نهار گفتم نمیام گفتم تو کیفت چیه باید من سر در بیارم گفت هیچی گفتم نشون بده در رفت گفتم چرا فرار میکنی گفت کی فرار کرده رفت تو خونه نشست مادرم فرستادش تو اتاق امد کنارم گفت پاشو بریم نهار گفتم نمیام تو کیفت چی بود ساکت شد رفت بالا تختم نشست دیگ هیچ نگفت هی عذاب میکشم اصلا توضیح نمیده منک میدونم چیزی مصرف میکنه اما نمیگه چیه دندوناش خراب شده امدم بیرون از تو اتاق مادر گفت نهارشو بیار گفت نمیخورم رفت تو حیاط امدم دوباره تو اتاق مادرم صدام زد گفتم میخام بخابم دیدم گفت تو ناز و ادات چیه چرا ادا در میاری هیچی نیگه قاسم گفتم ب تو ربطی نداره گفت چرا ک ربط داره منم عصبانی شدم گفتم هفته اول قاسم بود ک گفت اسمتو از شناسنامم پاک کنم قاسم بچه تویه ک طرفشو داری گفت اگ تو نمیامدی جلو دختر دیگمو میدادم ب قاسم هنگ کردم مگ من جلو رفتم قاط زدم گفتم مگ من جلو اومدم اون خالش امد مطب منو دید اشکال نداره من جدا میشم دختر دیگتو بده بهش گفت دلم سوخت شخصیت خواهرامم خرد کردگفت نکنه واسه خودت کسی پیدا کردی ک میخای طلاق بگیری مادر ادم این حرفو بزنه دلم کلی سوخت مادرت بگه از غریبه چه توقع داری حسابی سوختم چون من دنبال کسی نبودم و نیستم گفتم قاسم پاشو برو از خونمون پاشو من از اول نمیخاستم الانم نمیخامت پاشو برو از خونمون سه بار گفتم دیدم نشسته مادرم هر چی از دهنش در میاد بارم میکنه همه اینارو یروز قاسم میکوبه تو سرم از مادرم بدم امدکلی گریه کردم داد زدم دیدم داداشو زنش رفتن بیرون قاسمم وسایلاشو برداشتو رفت پیام داد منو با خاک یکسان کردی جلو خانوادت گفتم برو گمشو از همتون متنفرم بعد ک رفت بابا امد خونه قاسم ب حسین پیام داده بود ک کسی زیر پا سمیه نشسته بریم طلاق بگیریم همچی چیزی دیدم بابام حالش بد شد گریه کرد زار زار ترسیدم پریدم بیرون حسین امد با مشت زد تو بازوم ک هنوز سیاهه گوشیمو پرت کردم رو زمین گفت ازش عذر خواهی کن و گرنه اقت میکنم بچها گفتن قاسم گریه میکرد من اینهمه گفتم برو بیرون اینحرفا هیچی نگفت پیام دادسمیه من زجه بزنم تو خیابون ک مردم وایستن نگام کنن خدا تا شب نشون بده دلم سوخت واسش با خاک یکسانم کردی گفتم مقصر مادرم بود نباید عصبانیم میکرد گفت منو دوسداری یا نه گفتم نمیدونم تو اخلاقت اینجوریه دروغ میگی اینحرفا از حالت بابام ترسیدم سکته نکنه گفتم پاشو بیا اگ منو هنوز دوسم داری گفت اگ دوست نداشتم شهرو رو سرت خراب میکردم با چه رویی بیام مطب بودم یه لحظه دلم تنگ شد واسش شب فهمیدم امده خوشحال شدم و شرمندش با یه بسته شیرینی امد خونه رفتم کنارش نشستم مادرم گفت همو ببوسین اشتی کنین قاسم گفت ما قهر نبودیم دیگ بالا نیاورد همه چی سواله تو ذهنم ولی دوسندارم کش پیدا کنه بخاطر خانوادم نمیخام بابام حرص بخوره خدا خودت کمکم کن قاسم میخاد وام بگیره بیاد شهر خودمون مغازه بزنه میترسم یکسره خونه ما باشه دلزده بشن خانوادم یا کارش نگیره از من پول بخاد منم ندارم بدمش

برچسب: نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 20:03

صفحه بندی