سلام
هر جمعه يا ميرفتيم پارك يا مسافرت
يا خونه اقوام ميگيم باشه بريم خونه خاله طيب ك خواب مونديم
پاشيديم ساعت5 بود ولي هنوز زودم بود ولي حسش نبود گفتم بمونيم خونه خودمون تو حياطمون فرش پهن ميكنيم يه چاي عصرونه بخوريم
دلم تنگ شده بعداظهر تو حياط بشينم با خانوادم نشسته بوديم بابا خواب بود پاشد رفت بيرون تا برگشت يهو حالت تهوع دل درد گرفت اومديم ماست يكم اب و نمك قاطي كرديم بهش داديم خورد حالش بد شد پس اورد
طفلك شربت خاكشير واسش درست كردم چاي نبات رازيانه ولي فايده نداشت
تو حياط همش راه ميرفت فك كردم خوب شده من رفتم تو خونه ك ديدم مامان صدام ميزنه بيا بابات اينجوره گفتم خب بره دكتر ميگه بيا ببرش خيلي دل درد داشت حاضر شدم زنگ زدم تاكسي بردمش بيمارستان
جمعه دكتر خودمون و دكتر ديگ نبود بيمارستانم شلوغ ازشون اجازه گرفتم بابا رو بردم سرم بهش داد و دوتا امپول گفتن ويروسيه داروهاشو گرفتم اومديم خونه امپولاشو زدم سرمشم وصل كردم
خداروشكر بهتر شد ولي بازم ميگ دور نافم درد ميكنه يكم ترسيده بودم خدايي نكرده اپانديس نباشه خداروشكر مسمويت بوده
اينم جمعمون تو خونه اما خداروشكر بخير گذشت مواظب خودتون باشينا