اومدیم از تربت بخاری با تابلو فرش گرفتیم اون روز خوب بود چون خودم دوسداشتم مامانم ایناهم خوشحال شدن رفتیم بازار واسه میوه سر هندونه باقاسم شرط بستم ک 15 بیشتر میشه گفت نه اگ شد هر کی برنده شد پولشو بده و من برنده شدم پولشو اون دادشب یلدا رسید من رفتم سر کار زودتر امدم خونه دل درد شدید شدم وقرص خوردم بهتر شدم مهمونامون امدن کلی رقصیدن بچه ها خوش گذشت خدایی دیروز قاسم امده دیشب خونه خواهرش دعوت بودیم گوشیش دست من بود خاستم عکسای شب یلدارو ببینم بفرستم واسه خدم از طریق تلگرام خیلی کانال صیغه داشت یه عکسم از شرایط صیغه داشت با کمال پروویی گفت مال صیغس حالم بد شد رفتم تو مخاطبین دیدم گوشیو ازم گرفت گفت به اوناها چیکار داری حیف خونه ابجیش بودم فکرم درگیر بود ک پولارو حتما واسه زنای صیغه ای خرج میکنه تا شام ک خوردیم نشسته بودیم دور هم از جهاز حرف میزدیم ک دختر خواهرش چی میخاد بگیره این گفت اتو پرس رسمه گفتم نه جای ما نیست گفت نه رسم افسانه ما برده گفتم مهم جای ماست ک نیست گفت منم یخچال و تلوزیون خوبم نمیارم گفتم خونه داشته باش تا من بیارم مثل حسنما خونه بخر تا من برات بیارم جلو خواهر دومادش توقع نداشتم تا الان به رسم مگ راه رفته پرو میخاد من به رسم اونا راه برم همچی بچزونمشون امدیم از خونه خواهرش همش فک میکردم ک چرا این پشتم نیست چرا هی خرابم میکنه چرا فکر خودشه چرا عذابم میده و من نمیتونم به خانوادم بگم چرا هیچکس درکم نمیکنه کنارش نخابیدم باهاشم قهرم نمیدونم چرا همش به جدایی فک میکنم
برچسب:
نویسنده: یوسف نوروزی