سلام دوشنبه هفته پیش رفتم مشهد واسه خرید هیچکس باهام نیامد تنها رفتم روز اول رفتیم برای اقا خرید کردیمامدیم خونشون گرفتیم خوابیدیم تا شب ک منو رسوند خونه عمعه بهش گفتم فکراتو بکن لباس نمیخام یه تیکه برام بخرگیر داده بود ب لباس صبح با عمه امدیم بیرون عمع رفت دکتر ما منتظر بیارتی بودیم بریم بازار فردوسی گفتم دیروز فقط50 تومن پول کرایه دادم گفتم اشکال نداره گفت عمت خوب به خودش رسیده گفتم همیشه ارایش میکرد اخه نیست شوهرش مرده فک میکنه واسه شوهر اینکارو میکنه گفتم خانوما عاشق ارایش و خریدن گفت تو نباش گفتم دستم خودمون نیست عاشق ارایش و خریدیم شوخی میکردم یهو گفت سمیه من فهمیدم ک تو پولکیی و و من باید یچیزی بخرم تا منو بخای وگرنه نمیخای هنگ کردم بهم برخورد گفتم من مث زنای دیگ ک شوهرشونو تیغ میزنن بد حرفی زدم گفت تیغ چی چه حرفیه گفتم منظور از شوهرشون میکشن گفت نه اینجور نیست کیا گفتم تو مث دوستای من چی اوردی برام گفت1 تومن فقط کیف اوردم گفتم بیا ببر گفت جای تشکر کردنته بزار بیام جای دوستات ببینم چی گرفتن گفتم نمیخاد بری جای اونا حسن داداشم واسه زنش گرفته میگه من ک ندیدم چیزی تو اون چی گرفته گفتم یلدا غیر لباس انگشترم بردن هر عیدم برده گفت مادر منم برات پتو گذاشت گفتم مادر منم پتو گذاشت واسه ندا گفتم پتو مادر تو گذاشته نازک اینطرف دیده میشه تا اینو گفت عصبی شدم گفتم نمیام خرید گفت نیارفتم اور خیابون اعصابم بهم ریخته بودگفت بیا بریم گفتم ولم کن دست بهم نخوره داد میزدم گریه میکردم اونم فقط میگفت نکن ابروم میره گفتم ب درک برو گفت خودمو میکشم گفتم برو بکش رفت دیدم گفت محضر میبینمت گفت باشه میبینمت اون رفت منم راه خودمو با خودم گفتم کجا برم چیکار کنم گریه میکردم نزدیک تاکسی ها رسیدم برگشتم دیدم پشت سرمه گفت بیا بریم گفتم دست نزن بهم گفت جان پدرت مادرت بیا بریم سه بار قسمم دادتا امدم بهم گفت غلط کردم گوه خوردم بیخیال بیا بریم گفتم میخاستی واسه من خرید کنی زورت امد گفت نه بقران مث دیونها کوچهارومتر میکردم تا رسیدم به محضر گفتم بیا محضر بریم طلاق من ک میخاستم ازت جدا بشم الان جدا میشم باید به خانوادم بگم تا تو رو بشناسن گفت من بدی نکردم بهشون گفتم اونام بهت بدی نکردم گفتم مادر تو حتا یه بسته شیرینی واسه من نیاورد تو میگی پتو نازک برده هیچی نمیگفت قسم جان بابام خوردم ک هیچی نخرم گفت بعضی پدر زنا واسه دامادشون ماشین میخرن منم بگم چه پرو هم تشریف داره گفت دوستات هرچی میان میگن دروغ میگن علی امد رفتیم به بازار فردوسی من رفتم پارک گفتم تو برو امد همراه من نشست میگم تو چی برا من خریدی وظیفته بخری میخاستی دوماد نشی ک بزنی تو سر من میرفتی از روستای خودت میگرفتی تا بچها امدن مجبور شدم برم یه چکمه بگیرم و شال علی گرفت واسم امدیم خونه گفت لباسامو میشوری گفتم ن نگاش نمیکردم امد تو حال یه پتو سرد بود کنارم دراز کشید گفتم این خوابه منم سرما میخورم رفتم زیر پتو نزدیکش شدم سرما میخوردم اخه داشت خوابم میبرد تا منو بغل کرد چنتا بوسم کردچشمامومیبوسید بعد خندید وقتی بیدارش کردم گفت با من حرف نمیزدی چون سرما خوردی اومدی بغلم خیلی روز بدی بود گفتم کاش نمیامدم مشهد
برچسب:
نویسنده: یوسف نوروزی