سلام یادم رفت بیام بنویسم روز رفتم سرکار قاسم امد دنبالم باهاش هنوز قهر بودم رفتیم کیک گرفتیم و میوه امدیم خونه یکم خودمو خوشکل کردم عکس گرفتیم دلخور بودم ازش دهه فاطمیه بود ولی کادو واسم نگرفته بود
جاتون خالی کیکو میوه خوردیم بعد موقع خواب ش کنارش ک وابیدم همش فک میکردم یکسال رفت قلبم خالیه از احساس بوسم کرد گفت سمیه گریم گرفت گفتم چرا منو اذیت میکنی گفت دیگ اذیتت نمیکنم بیا قول بدیم دیگ دعوا نکنیم گفتم نمیتونم قول بدم چون دعوا میکنیم گفت نمیدونم مهره مر داری یا مهره خر من دوستت دارم نمیدونم تو هم دوسم داری اونشب نمیدونم چرا حس کردم قلبم خالیه فقط گریه میکردم گفت گریه نکن جون من ساکت شدم اولین بار بود میگفت دوستم داره ولی وقتی گفت هیچ حسی بهم دست نداد فک کردم واقعی نیست دلم یجوری نشد از ته دل نبود گفتم من خاطرهای خوب ندارم همش بدیات یادم میادصبح شد رفتیم پارک عکس گرفتیم رفتیم خونه مادر شوهرم میخاست بره مشهدرفت الان یک ماهه اونجاست
برچسب:
نویسنده: یوسف نوروزی