خرید بک لینک
سلام جمعه با خاله مامان ابجيا و چنتا از دوستا راهي نيشابور شديم شب ساعت يك خوابيدم صبح ساعت4:30دقيقه پاشديم حاضر رفتم در خونه همسايه ك خواب مونده بودن بعد ب تك تك بچها زنگ زدم ك بيان در حياط اول عممو رفتيم خاله و دوستان خلاصه همه ك سوار ماشين شديم خوابشون ميامد منم يه چرتي زدم خيلي راهه تا نيشابور 3 و نيم ساعتي ميشه طوري برنامه ريزي كرديم اول بريم خيام بعد بوزان بعدم قدمگاه و درود رفتيم به خيام صبحانه بخوريم خاله رفت دسشويي با صالح صالح كلا عربي صحبت ميكنه فارسي چيزي متوجه نميشه ولي صادق ميتونه حرف بزنه كلي با صادق خنديديم ميگ مامان گم شده چرا نيومد ما ميخنديديم صالح فك ميكرد به اون ميخنديم متوجه نميشد رفتيم بوزان چه جاييه خيلي باصفاست ديديم قبرستون گفتم بريم بالا كوه اونجا سر سبز تره هميشه هر سال ميريم راه بلد بودمانشستيم خيلي قشنگ بود اسپيكرم گرفته بودم اهنگ گذاشتم خالم روسريشو در اورد گفتم خاله خب خدايي هم كسي نبود غير خودمون كلي الو هم خورديم حلال باشه عكس گرفتيم خاله ميگفت كاشكي جلوترا ميامديم اگ ميدونستم دوبار ميامدم تا بحال نيشابور نرفته بود اهنگ گذاشتيم با زينب يكم رقصيدم بعد همسايمون زن تخسيه ميگ اهنگ محلي بزار اونم شروع كرد ب رقصيدن كليم ادا در اورد خند ه دار ادم دل ميخاست تا شب اونجا باشه ولي خب بايد جاها ي ديگم ميرفتيم خوش ب حال نيشابوريا اگ زنده باشم سال ديگ ارديبهشت ميريم پر شكوفسنهار خورديم و راهي شديم سمت قدمگاه ساعت 3رفت راننده صورت بگيره ماهم پياده شديم يه بارون قشنگي البته نم نم خيلي ناز بود من عاشق بارونم بعد سوار شديم قدمگاه و زيارت اومديم ب درود همه خسته بوديميه چاي ميچسبيد ك فلاكسارو ورنداشته بوديم بچها بستني خريدن منم لواشك خريدم واسه خودم خاله البالو خريد ك مربا درست كنه واسه شوهرش ببره عراق راهي خونه شديم ساعت 11 شب رسيديم خدايي خوش گذشت جاتون خالي شنبه از خستگي صبح نرفتم سركار امروز يكشنبه اومدم ديگ

برچسب: جمعه,نيشابور, نویسنده: یوسف نوروزی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:33

صفحه بندی