خستم - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 8:41
از همه چي خسته شدم از بحث دعوا تازگيا از پرخوري مريض شدم چهار روز حالت تهوع سرگيجه اسهال همرو دارم فصل گلا هم هست خدا كنه گلا يه هفته ديگ زود تموم بشه حالم بهم خورد از اين زندگي نكبتي خدا نميدونم اخه من چيكارت كردم اينقد بايد عذاب بكشم دكتر بهم پي ام داده ك يكي سراغ نداري اطرافت واسه دوهفته بياد مطب...
16/09/1396 - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 8:41
هفته پيش دكتر بهم پيام داد اطرافت كسي نيست بياد مطب واسه دوهفته گفتم چه پرويه مرتيكه بهم با چه رويي پيام داده گفتم ن نيست باز گفت خودت نميتوني بياي بعد سه روز جوابشو دادم نه نميتونم بيام تا ديشب پيام داده فردا ميتوني بياي بيمارستان گفتم صابكارم نيست كاري داشتيد بفرماييد؟ گفت عصر ميتوني بياي گفتمش اگ...
غرور کاذب - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 8:41
عصری گرفتم خوابیدم پاشدم بعد ب باباگفتم برم پیش دکتر ببینم چیکارم داره یا نه گفتن بری بهتره چند سری پیام داده بهت. گفتم نه بهش پیام میدم (پیام دادم تلگرام ک سلام هواسرده نتونستم بیام کاری داشتین همینجا بگید ) پیام داد چهارشنبه میتونی بیای ؟گفتم اگ برنامه پیش نیاد میام بزار اون غرورش یکم له بشه مرتیک...
, و اما - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 8:41
چهارشنبه 22/9رفتم با همه تنفر از دكتر اينقد پيام داد تا رفتم ببينم چيكارم داره با مامان رفتم خلوت بود رفتم تو سلام كردم گفت از چهار شنبه بازار مياي گفتم با اجازه شما گفت خوبي بيكاري عصرا گفتم فعلن بله گفتم از اول برج بيا مياي كار كني گفتم نهميگه پس هيچي ميگم ميتونستي همينو اسمس كني ك من نيام ميگه خا...
خدا يكاري كن - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:09
چقد احساس پوچي ميكنمامروز تولد اعظمه تولدت مبارك دوست جووني من از تنهاييم خسته شدم از اينكه جوونيم الكي داره ميره بخدا خستم ♥ چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 9:5 توسط سميه:
خاله مرضيه - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:33
سلام امروز خاله مرضيه با بچهاش دعوتن خونه ماشبم فك كنم وايستن
خاله جون - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:33
خاله جون الان خونه ماست با بچهاش قراره جمعه اگ بشه بريم نيشابور اگ بشه خدا كنه بشه دوسدارم خانوادگي بريم داداشم تا بحال نيومده ميگ اگ خاله مرضيه بياد منم ميام
نيشابور - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:33
جمعه نيشابور - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:33
سلام جمعه با خاله مامان ابجيا و چنتا از دوستا راهي نيشابور شديم شب ساعت يك خوابيدم صبح ساعت4:30دقيقه پاشديم حاضر رفتم در خونه همسايه ك خواب مونده بودن بعد ب تك تك بچها زنگ زدم ك بيان در حياط اول عممو رفتيم خاله و دوستان خلاصه همه ك سوار ماشين شديم خوابشون ميامد منم يه چرتي زدم خيلي راهه تا نيشابور 3...
دونفره ها دلم خواست ها - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:33
دفترچه خاطرات من - دونفره ها دلم خواست ها دفترچه خاطرات من خاطراتم مرا با خود برد ، به روزگاری دورتر از امروز
يه روز تو خونه بودم - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:33
سلام هر جمعه يا ميرفتيم پارك يا مسافرت يا خونه اقوام ميگيم باشه بريم خونه خاله طيب ك خواب مونديم پاشيديم ساعت5 بود ولي هنوز زودم بود ولي حسش نبود گفتم بمونيم خونه خودمون تو حياطمون فرش پهن ميكنيم يه چاي عصرونه بخوريم دلم تنگ شده بعداظهر تو حياط بشينم با خانوادم نشسته بوديم بابا خواب بود پاشد رفت بير...
جمعه - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:33
جمعه 20/05/1396رفتم مشهد با نجمه مهلا فاطمه با فهيمه پنج شنبه رفتن منم جمعه صبح ساعت يازدونيم رسيديم رفتيم حرم اول رفتم زيارت بعد نماز چقدم شلوغ بود نماز ك خونديم زنگ زدم مهلا كجايين گفت داريم ميايم حرم ما رفتيم بيرون حرم ك يه چيزي بخوريم 1.30گشنمون بودگفت ك بريم ساندويچ گفتم ن ما ميريم رستوران رفتي...
ماه مهر - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 13:28
با شروع ماه مهر ياد كلاس اول دبستان ك ميخاستم برم افتادم مهر مدرسه منو ياد دوران كودكيم ميندازه با ابجيم رفتم مدرسه مامانم نيومد من درشتر از فاطمه بودم معلم كلاس اولمون فك كرد من فاطمرو بردم سر كلاس درحالي ك خودم كلاس اولي بودم فاطمه 4 سال از من بزرگتره اما ريز نقشه بعد فاطمه گفت من سميرو اوردم معلم...