1.1.98
-
تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 12:30
امروز صبح با داداش و زن داداش رفتیم سرخاک امدیم خونه قاسم اومد واسه ندا کیف اورد و بعدش واسه من یه بدلیجات اورده الکی میگ نقرس منم بروش نیاوردم فک کرده من خرم نمیفهمم منم کادو روز مردو بهش دادم ب بابا
13بدر
-
تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 12:30
سلام ب وسعت تنهایی ۱۲ با بچها رفتیم پارک اش رشته درست کردیم خوردیم خوب بود سیزده هم داداشم و زنش و اجیا مامان رفتیم پارک بالای تپه خلوت بود تخمه شکوندیمو ساعت ۳ شد دوستام اومدن میگفتن کو شوهرت میگفت
قهريم
-
تاریخ: 1398/2/3 ساعت: 12:30
روز بعدش اومد خونه گفتم من نميام قله گفت پاشو بريم اومد شوخي نيشگون كند دستمو فشار داد من لگد زدم دردم گرفت بعد اومد دستم تابوند دردم گرفت اشكم در اومد درو محكم زدم گفتم وحشي فوش دادم اومد منو از پشت
پاگشا7.11.97
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 8:08
دیشب رفتیم پاگشا اولش رقصیدیم پتو اوردن جلوم گذاشتن رفتیم خونه اسماعیل واسه خواب برق روشن و... صبح ک پاشدم قاسم بهم حرفی گفت ک اشکم دراومد خوبه برگه سلامتو گرفتم باهاش قهر کردم دلم پر بود خیلی گریم گ
فردا قراره با مادرم برم مشهد
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 8:08
سلام با قاسم بحثم شد چند روز پيش اخلاقش زود عصبي ميشه و پيام ميده باي خداحافظ منم جواب دادم بسلامت گفت من احمق چي فك ميكردم باشه بسلامت خخخخخخخ خب حقش بود بهش گفتم زن علي گفته ك مهريه ندادي و زنت از د
دیروز قاسم اومد
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 8:08
دیشب ماهگرد ازدواجم بود یکماه رفت بخودم گفتم سمیه تو چقد دوسداشتی ازدواج کنی ازدواجم کردی چیشد مجردی ازاد بودی همیشه دوسداشتم شوهر پولدارو خوشتیپ خوش اخلاق گیرم بیاد و سالم باشه اما قاسم همیشه میگ ندا
برف
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 8:08
دیروز برف اومده بو د بعد 10 سال 15 سانت برف اومد خیلی خیلی خوشحال شدم صبح ک پاشدم دیدم با مهلا حاضر شدیم بریم بیرون عکس بگیریم تو حیاط عکس گرفتمروسریو شال برداشتیم بریم پارک عکس بگیریم عکس چنتا گرفته
خدايا خوشحاليو از ما نگير
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 8:08
يه روز افتابي سر صبحي قاسم زنگ زد گوشيم ال سي ديش شكس پيام نده نميتونم بخونم مشتري گوشيمو انداخت شكس همش بد ميارم اينحرفو زد يكم يجوري شدم ك نكنه فك ميكنه من بد پا قدمم بمن چه مربوطه اخه مگ از وقتي من
تولدت مبارك يا فاطمه
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 8:08
قاسم ديروز اومد رفتيم خونه خاستم برم حموم سرد بود مادر گفت گذاشتي رو شمعك گفتم نه بابا پاشد گفت حتما رو شمعك خنديد گفتم چرا كاراي منو قبول ندارين گفتم چاي ميخاي قاسم گفت مگ بلدي چاي بريزي ناراحت شدم
دلم گرفته
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 8:08
دلم كلي گرفته ديروز ك رفتم خونه مادر پرسيد زنگ زده يا نه گفتم نه گفت تو زنگ بزن گفتم نه از من بخاطرش نبود من بخاطرم باشه كلي ب دل دارم ازش مادر طفيم ناراحته ديشب تو خودش بود بخدا اگ خواهرام ازدواج كرد
قاسم اومد
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 8:08
جمعه بود مامان مرغ درست كرد واسه قاسمم نگه داشت من گفتم نمياد ولي امد اول باش قهر بودم گفت حاضر شو ميخايم بريم قله گفتم نميام گفت امشب مرخصيم وشحال شدم رفتم حاضر شدم رفتيم اونجا خونه مادر صديقه ك رفتي
میلاد حضرت علی مبارک
-
تاریخ: 1397/10/9 ساعت: 5:49
13 رمضان
-
تاریخ: 1397/10/9 ساعت: 5:49
بسم الله الرحمن الرحيم امروز تصويب شد استخدامي خانم پرويش خداكنه از اينجا نرن و من باشم چون از كجا بيارم پول قرعه كشيمو خدايا خودت كمكم كن روزيمو برسون يا خدايا واسه ايندم يكاري كن بزار ب ارزوهام برسم
رود معجن
-
تاریخ: 1397/10/9 ساعت: 5:49
08.04.1397 جمعه رفتيم رود معجن با اجيا مامان و دوستان خوش گذشت كلي الو خورديم نارسو رسيده زير ابشارم رفتيم منو عاطفه و فاطي اگ عمري باشه ان شالله
خستم خدا
-
تاریخ: 1397/10/9 ساعت: 5:49
سلام این روزا مزخرف میره چ زود شد05.05.97 عمرم داره سریع میره و ن شوهر ن بچه ن شادی و اجناس روز ب روز گرونتر میشه اخه چرا خدایا خودت کاری بکن
جمعه پر استرس
-
تاریخ: 1397/10/9 ساعت: 5:49
سلام امروز 21/05/1397 ميخام از دل گرفتم بگم خستم خدا هفته پيش دوتا خاستگار يكي هنوز نيومده رد كرديم بعد 1 سال قرار شد يكي بياد خيلي استرس داشتم ك چجوريه دختر خاله زهرا ميگفت پرستاره و دو بچه داره گفتم
عید غدیر
-
تاریخ: 1397/10/9 ساعت: 5:49
سلام عاشقتم یا علی عیدتوووون مبارک خودت حاجتمو بده اقا جوووووووووونم
مشهد
-
تاریخ: 1396/11/3 ساعت: 16:57
هفته پيش حاضر شديم با اجياي گلم بريم مشهد به تاريخ12/10/1396سه شنبه صبح راه افتاديم رسيديم رفتيم مسافرخانه نزديك بازار رضا امكاناتش خوب بود خدايي همه چي تموم قابلمه ليوانو ميخاستيم بريم رستوران گفتم نه مرغو برنجو ماكاراني و....بگيريم خودمون درست كنيم هم بصرفه است هم تميزتره خلاصه رفتيم خريدو گرفتيمو...
خدا کمکم کن
-
تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 8:41
هفته ÷یش مثل امروز رفتم مشهد ک پسریو ک عمم گفته بود ببینم مادر و پدرش اومدن گفتن سن من بزرگتره از پسرشون و خوششون اومد ک متاسفانه من بزرگترم چی میشه مامانم حرص میخور د ک چرا اینهمه راهو رفتیم باید عمه سنمو ب طرف میگفت طفلک مامانم خودمم خسته شدم از مجردی تقصیر تو هم هست مامان مورد خوب داشتم رد کردی ح...
خبر خوش
-
تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 8:41
ديشب تلگرام فاطمه بهم پي ام داد ك طاهره بچش دنيا اومد يه دختر ناز تپلي خيلي خيلي خوشحال شدم بعد چند سال ديگ نااميد شده بود اول سال تحويل از خدا زير بارون خواستم بهش بچه بده چون ميديدم ك خيلي بغض ميكنه وقتي يكي بهش ميگفت بچه نداري بخدا دعاش كردم چه هواي بود لحظه سال تحويل اينو از خدا خواستم رفتم زيار...