
سلام امروز 21/05/1397 ميخام از دل گرفتم بگم خستم خدا هفته پيش دوتا خاستگار يكي هنوز نيومده رد كرديم بعد 1 سال قرار شد يكي بياد خيلي استرس داشتم ك چجوريه دختر خاله زهرا ميگفت پرستاره و دو بچه داره گفتم...
ادامه مطلب
سلام جمعه با خاله مامان ابجيا و چنتا از دوستا راهي نيشابور شديم شب ساعت يك خوابيدم صبح ساعت4:30دقيقه پاشديم حاضر رفتم در خونه همسايه ك خواب مونده بودن بعد ب تك تك بچها زنگ زدم ك بيان در حياط اول عممو رفتيم خاله و دوستان خلاصه همه ك سوار ماشين شديم خوابشون ميامد منم يه چرتي زدم خيلي راهه تا نيشابور 3 و نيم ساعتي ميشه طوري برنامه ريزي كرديم اول بريم خيام بعد بوزان بعدم قدمگاه و درود رفتيم به خيام صبحانه بخوريم خاله رفت دسشويي با صالح صالح كلا عربي صحبت ميكنه فارسي چيزي متوجه نميشه ولي صادق ميتونه حرف بزنه كلي با صادق خنديديم ميگ مامان گم شده چرا نيومد ما ميخ...
ادامه مطلب
جمعه 20/05/1396رفتم مشهد با نجمه مهلا فاطمه با فهيمه پنج شنبه رفتن منم جمعه صبح ساعت يازدونيم رسيديم رفتيم حرم اول رفتم زيارت بعد نماز چقدم شلوغ بود نماز ك خونديم زنگ زدم مهلا كجايين گفت داريم ميايم حرم ما رفتيم بيرون حرم ك يه چيزي بخوريم 1.30گشنمون بودگفت ك بريم ساندويچ گفتم ن ما ميريم رستوران رفتيم با نجمه رستوران جاتون خالي مرغ سفارش داديم خورديم اومديم بيرون زنگ زدم ب ملا هنوز حرم بودن ما نشستيم كنار نرده هاي زرد بيرون حرم يهو هوا گرفته شد و بارون قشنگي ميومد چقد خوشحال شدم اخه باروني خيلي دوسدارم باز زنگ زدم اينا مث اينكه نميخاستن بيان بيرون كلافه شده بوديم با نجي گفتم اگ فك ميكردم ميخان...
ادامه مطلب